امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

پستونک وشیشه شیر

پسمری مامانت عاشق شیشه شیر و پستونک های رنگارنگه،از بدو تولدت دوست داشتم پستونک بگیری اولش نمی گرفتی ولی با راهنمایی منشی دکتر تونستم عادتت بدم واین تازه شروع ماجرا بود و بهونه ای برای من که هر وقت بیرون میرفتم با دیدن انواع شیشه ها و پستونک ها وتنوعشون وسوسه می شم و هی میخرم با اینکه می دونم پسمر نازم بجز پستونکی که مامان فاطمه برات خریده هیچ پستونکی رو نمی گیری،وبه اون عادت کردی ولی در واقع برای خودم کلکسییونی از پستونکها درست کردم  که بابایی میگه اینارو برای پسمری می خری یا برای خودت ؟؟؟؟؟؟؟؟می خندم ....اما این دفعه دیگه حسابی کلافه شد و وقتی من سراغ شیشه شیر وپستونک رفتم ولی بازم من نتونستم نخرم پستونک خریدم   با این...
27 خرداد 1392

همسایه ی جدید

پسمری از فردا قراره با عمه حانیه همسایه شیم قرار تو ساختمون مامانی طبقه بالاش،من که خیلی خوشحالم دیشب وقتی آمدن کلی با پسمرشون بازی کردم ولباساشو عوض کردم و  بدنشو چرب کردم آخه خیلی پوستش  خشک بود. خودم کلی لذت بردم اصلا صداش در نمیومد منم حسابی از فرصت استفاده کردم آخه من عاشق نوزادم اونم از نوع آرومش..........اینم بگم که درست منو اذیت کردی ولی من هنوزم بچه دوست دارم ومطمئن باش که یکی یدونه نخواهی ماند  دیگه برات بگم که چیزی به موقع واکسن ٤ ماهگیت نمونده خدا کنه مثل واکسن دو ماهگیت اذیت نشی دیروز که با مامان طه صحبت میکردم اون تازه واکسن دو ماهگی شو زده بود شاید این هفته بریم دیدنشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
27 خرداد 1392

پسمری وسیسمونی

     *پسمرنازم منو مامان فاطمه با هم به خرید رفتیم و برای شما خرید کردیم *    اولین خرید مامانی بعداز سونو این لباس قشنگ بود.      ١٣ آذر بود که رفتیم برای خرید تخت وکمد اونم تو اوج آلودگی هوا                   سرویس کالسکه عسل مسل             و حالا...........        مامان هنگامه تا ٤ صبح بیدار بود برای درست کردن کیک پوشک باور کن باور نداری از ........بپرس!!!!!!!!          ...
22 خرداد 1392

چند تصویر زیبا از پسمرمن

مامان فاطمه میگه خودت هم همین جوری می خوابیدی!!!!    خیلی قشنگ می خوابی !!!!!!       حالا چندتا عکس از بیداری خمشزه ی من          مامان قربونه اون حالته دشنگت شه١!!!!!    و حالا؟؟؟؟؟؟؟   این شال و کلاه رو پارسال بی هدف واز سر بی کاری بافتم و  روی سر مبارک شما گذاشتم.... ...
21 خرداد 1392

چشم های زیبای پسمر من

پسمر طلای من ،بعداز آمدن از کاشان و استراحت کوتاهی متوجه قرمزی چشماش شدم ولی با خودم گفتم شاید دستش رو زده به چشماش ،ولی وقتی از خواب بلند شد قرمزی تبدیل شده بود به یه ورم بزرگ که پسمری نمی تونست چشمای قشنگشو باز کنه ودور چشماش پر بود از عفونت،تا دیدم اوضاش انقدر خرابه حامد رو صدا کردم و سر شام وقتی همه بچه ها  سر سفره بودند لباس پوشیدم و راهی شدم باباعلی اصرار میکرد شام بخورید بعدا ولی من نمی تونستم........خلاصه بگم آنقدر بابایی حول کرده بود که راه رو اشتباه رفت خدا رو شکر زیاد شلوغ نبود و زودی نوبت ما شد دکتر گفت تا سه روز بعد از مصرف دارو ها اگر خوب نشد حتما به دکتر چشم پزشک مراجعه کن بابایی دارو ها رو گرفت و آمدیم مامان فاطمه ی مهرب...
21 خرداد 1392

اهل کاشانم

قشنگه من اولین باری بود که به دیار پدریش میرفت*کاشان*                                                           قبل از تعطیلات بابای امیر مهدی پیشنهاد داد که به کاشان برویم من هم به خواهرای گلم گفتم و تصمیم به رفتن شد شب رسیدیم و خسته خوابیدیم تا صبح شد بابای عجولت بلند شدو رفت نان خریدو من رو صدا کرد که چایی رو بذار در این خیال بود که خاله های مهربونت زود ...
21 خرداد 1392

دفتر خاطرات مامان

پسمری من هم مثل لامیا دفتر خاطرات دارم اونم نه یه دونه بلکه چنتا از آن موقع که جمله سازی یاد گرفتم یعنی کلاس دوم به بعد دفتر خاطرات دارم حتی از دوران طلایی عقد با بابایی/ازدواج وسالهی بعداز آن الان که داشتم دفتر سال ١٣٩١ رو میخوندم خاطرات خرید بی بی چک بدون اینکه کسی بفهمه حتی بابایی خیلی جالبه البته بعدا میفهمی که نمیشه چیزی رو از بابا قایم کرد..................................................٦/تیر/٩١ اون شب خونه خاله هانیه دعوت بودیم خاله هلاله هم بود به اونا بی بی چک و نشون دادم  وگفتم خیلی خوشحال شدند ولی بابا حامد صبح زود منو برد آزمایشگاه وآزمایش خون .می دونست من میترسم و کلی برام خندید قرار شد جواب رو بگیرم ولی تا آماده شدن ...
21 خرداد 1392

حمام نی نی

تا قبل از مسافرت رفتن مامان فاطمه نفهمیدم بچه داری چیه؟؟؟ولی وقتی مامان رفت مسافرت سعی خودمو کردم که مستقل از کمک دیگران بچه داری کنم !!!!!!!!!!!!!!از شستشوی بچه بگیر تا حمام کردنش.   آخه مامانم نمی گذاشت حتی بشورمش بجز یه شب بستری شدنش که باز پرستارهای مهربون به کمکم می آمدند.خلاصه زمان استراحته منم تمام شد و بازی شروع شد وسخترین قسمتش حمام کردن نی نی نازم بود !!!!!یادم نمی ره وقتی به حامد گفتم میخوام پسمری رو ببرم حمام با تعجب نگاهم کردو گفت بزار فردا ببر خونه مامانت به هانیه بگو بشورش.خیلی می ترسید منم استرس گرفتم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم وسایل رو حاضر کردم اتق گرم کردم به حامد گفتم هر وقت صدات کردم بیارش ***آب رو گرم کردم...
21 خرداد 1392

لپ گلی

یه هفته ای بود لپات سرخ واناری شده نه اشتباه نکن از چاقی نیست !!!!! هر چی مرطوب کننده زدم تا خشکیش از بین بره فایده نکرد تصمیم گرفتم ببرمت دکتر تا هم یه چکاپ بشی هم من به جواب سوالهایم برسم......صبر کردم تا پنج شنبه تا بریم خونه مامان فاطمه یه دکتر خوب نزدیک (که بابا حامد بخاطر دوری راه غرغر نکنه) پیدا کردم وبا مامان فاطمه بردیمت همچیت خوب و نرمال بودنظر دکتر بر این بود که شیر خشکت عوض بشه تا هم لپات خوب بشه هم از بیقراریهت کم بشه البته دارو هم داد بعداز خوردن دو وعده از شیر خشک جدید خشکی وقرمزی لپات برطرف شد وهمین طور بی قراریات کمتر شد وبعداز چند وقت هم خودت به آرامش رسیدی هم من یه خواب راحت کردم ٤ساعت برای من که دو ماهه که خواب ندارم...
7 خرداد 1392

بدنیا آمدن بچه ی عمه حانیه

سومین توراهی ما بدنیا آمد**علی** در تاریخ٦/خرداد/٩٢ ساعت ٤٠/١ نیمه شب بدنیا آمد.               خلاصه عمه هم مامان شد خیلی دلم براش تنگ شده آخه اون پیش ما نیست رفته ماکو وهمون جا زایمان کرده ما تلفنی باهاش در تماسیم حتی مامان بابا هم پیشش نبود و اون تنها بود خیلی دلم براش سوخت چون خیلی اذیت شده بودولی خدا رو شکر تموم شدتمام شبش اضطراب داشتم هر وقت بلند می شدم به پسمری شیر بدم حامد رو بیدار میکردم  که زنگ بزنه یا اس ام اس بده ولی میگفت نه خودشون زنگ میزنند تااینکه صبح بابایی از سر کار زنگیدو گفت بچه بدنیا آمده ولی با عمه که صحبت کردم  گفت بچه باید بستری بشه بخ...
7 خرداد 1392
1